make money گاهنبار


   چون عقابی بر لب بام فلک جای من است   

آنچه در زیر می خوانید گفتگوی من و آرش پناهی راد پیرامون گزاره "چون عقابی بر لب بام فلک جای من است" است.

بردیا
چون عقابی بر لب بام فلک جای من است

آرش پناهی راد
از لب بام فلک سنگی فتاده بر سرم
چون به بالا من نگه کردم تو را دیدم بر آن

بردیا
سنگ من بودم فتادم از فلک
آرزویم بود آن بام فلک

آرش پناهی راد
بر لب بام فلک جای نشستن نیستی
بوسه ای بر آن بزن گر فرصتی آری به کف

بردیا
بوسه را بر یار و بر لبهای دلدارش کنند
زان فلک یاری جویند و تماشایش کنند

آرش پناهی راد
گر فلک یارت بدی آنگه به دلدارت رسی
گر نبودی یارت او ای وای تو ای وای تو
گر فلک خواهد تو را پرواز ده سودات را
گر نخواهد او تو را در گل بماندی پای تو

بردیا
هیچ نادیدم فلک آن کار را باشد توان
هرچه باشد آن منم اینک همینم جسم و جان
گام باید بر نهم دراه خود سویی روان
دان فلک سر خم کند گر باشدم چندی زمان

آرش پناهی راد
دان که فلک بازی بسیار کرد
مکر فلک دیده تو تار کرد
اینکه زمان خواهی از این چرخ پیر
بازی چرخ است که کردت اسیر

بردیا
جان ستاند، می تواند بیش از این جانم که نیست
جان من از بهر او، او صاحب اندیشه نیست
من منم آنچه همه اندیشه و یاد من است
او زمانش کم کند، بیشش کند، باکم که نیست

آرش پناهی راد
وهم تملک همه افکنده دوست
فکرت و اندیشه و جان زان اوست
گر تو به خود می نگری این زمان
دان که رهت گشته ز چشمت نهان
آن که ندارد ز خودش هیچ چیز
راه ز چاهش بدهد او تمیز
خویش رها کن ز تملک همی
تا نگری نور هدایت دمی

بردیا
دان همه کار جهان بر هوا است
این همه باور همه از وهم ماست
چرخ ندارد دل و اندیشه ای
کار جهانش نبود پیشه ای
خاک و آب، آتش و بادش بود
هیچ فراتر ز چهار نا بود
بهر من و تو همه بودش زمان
بخت بود پایه کار جهان
هیچ هدف، دورنمایش که نیست
این همه بیهوده و راهی که نیست
جان ز سر بخت پدیدار شد
گاه درازش رمز این کار شد
جان پدید آمده از روی بخت
تلخ بود، باور آن نیز سخت
چرخ و فلک را همه تعریف ماست
کار و سرشتش همه باد هواست

آرش پناهی راد
گر که بدی بخت برین گاه شاه
پس تو چه داری به فلک یک نگاه
گر که تویی بام فلک را عقاب
پس چه کنی بخت به صورت نقاب
گر که عقابیت ببودی ز بخت
پس چه زمان خواهی ازین چرخ و تخت
گرکه نداری تو به نظم اعتقاد
لولی سرگشتگیت از چه باد
لولی سرگشته کند جستجو
تا که به یک نظم کند گفتگو
گر تو به علمت بکنی یک نظر
نظم ببینی همه اش سر به سر
علم بیابد ز دل بخت راز
خواه بکن فلسفه خود دراز
نام چه خواهی تو نهی بر خرد
فرق ندارد که زمان بگذرد
حوزه واحد تو بخوان یا که دوست
در همه ی عمر هدف جستجوست
دردل بختت نبدی جستجو
گر که نبد نظم نبد گفتگو


بردیا
نور بود ذره و موج همزمان
ما که بدانیم چنین است جهان
از سخن و دانش عهد عتیق

ارث رسیده سخنی ای رفیق
دوره خود داشت، فلک بود راز

در پس خورشید دو صد گفته ساز
چامه من گر که بدارد فلک
نیست سخن قصه مور و ملک
گرکه بخواهم که باشم عقاب
در پی اوجم بسان عقاب
هیچ پی عالم والا نیم
گونه: بشر باشم و چهار پا نیم
ذات جهان بخت بود روی باد
ضامن آن نظم همه تاس باد
بخت که گویم سخن از بخت نیست
راه بنوشته ی از قبل نیست
بخت که گویم همان سکه است
بخت رخش نیم بنوشته است
نظم جهان هم که تعریف ماست
این همه گفتار همه دید ماست
دانه برف است که پیچیده است
آغاز و پایان رهش آب هست

وان همه پیچیده گی دانه اش
آب بدادش بسی رو و وش
چونکه ندانی تو آن آب را
فاش بگویی همه نظم را
این همه زیبایی و بس گونه اش
نظم نبود عامل سازنده اش
کار همه بخت بود، احتمال
نظم نبود ریشه و ذات کمال
یا که خرد آمده از نظم نیست
مایه اندیشه دگر قلب نیست
گشتن و جستن همه کار ماست
خود تو بدانی برای بقا است

ذات بقا بر بن بی نظمی است
لیک ز نادانی ما بازی است

نشاني
   رقص   

رقص زیبا روی من با من چه ها دارد سخن * وان نگاه آتشین رازی است میگوید به من
زلف بر دوشش نشسته پر فریب است و ریا * میرباید دیده را، وان ناز ناید در سخن
بردیا
هشتم اسفند ماه هشتاد و هفت

نشاني
   ققنوس   

 

باشد آن ققنوس کو سر را برون آرد ز خاکستر؟ * باشدش امید هیچ از تل خاکستر؟
سر نمیآرد برون افسانه گشته * باد و طوفانش بود، ویرانه گشته
دوش هم خاکسترش بر باد رفته * یاد او مهر و روان بر آب رفته
کشته ات ققنوس را خاکش سپار ای دوست * وان چنان کابوس را از سر بران ای جان
ساز نو بردار کو آهنگ نو دارد تو را اینک* زخمه نو رنگ نو دارد تو را اکنون
خوش بخوان آید تو را هم آن فراموشی * سر بگیری کام نو باده و می نوشی
پل بساز از دل که شد ویرانه و ریشش * نیز بگذر از چنین نامهربان کیشش
چون زمستانی بود با یاد تو هم دم * چون خزانی سرد او با روح تو هم ساز
بگذر از این تیرگی مانده بر دیوار * گام را در روشنی بامداد بگذار
بردیا
بیست و نهم بهمن ماه هشتاد و هفت

 

نشاني
   بها   

ارزشش را نه بهایی است که تو پرداختی * خانه را بر روی آبش ساختی
از سرآغازش نبودت پای راه * ریگ صحرا را سرابی ساختی
بردیا
هشتم اسفندماه هشتاد و هفت

نشاني
make money