| گاهنبار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بس نکته نغز گفتمش چاره نکرد
وز بند گره را به دو دست باز نکرد
سازی که نوا مرهم عاشق بود
بهر دل او نغمه ای ساز نکرد
بردیا
یازدهم شهریورماه 88
| نشاني |
من از آن دامن سرخ و از آن موی سیاه
نیک من دانستم، دوستت دارم من
من از آن راه دراز، من از آن خنده ناز
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من از آن شعر بلند وان لب همچون قند
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من در آن پیچش کوه، من از آن بستر گرم
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من از آواز تزرو زیر آن سایه سرو
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من از آن بی تابی در شبی مهتابی
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من از آن تار رها، نغمه ای از دلها
نیک می دانستم دوستت دارم من
من از آن بی مهری، تلخی و بی رحمی
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من از آن لحظه سرد پس از آن کوهی درد
نیک می دانستم، دوستت دارم من
من که می دانستم کز شرابت مستم
نیک می دانستم، دوستت دارم من
بردیا
آدینه سیزدهم آذرماه هشتاد و هشت
| نشاني |
دفتر شعر که سوزد به کجا خواهم شد *** به کدامین کپر و دیر و سرا خواهم شد
بوی گل میزندم بار دگر فصل بهار *** من به سر از دل این دیو سرا خواهم شد
گیج و منگم چند بر بادی و بر موج سوار *** نرم نرمک گذرم، سوی دگر خواهم شد
حال دق بود و سیاهی حال ماتم زده گی *** نه فراری است که با باد روان خواهم شد
روز نو می زندم بار دگر از سر کوه *** راه پر پیچ و کمین از دل او خواهم شد
من ندارم سر ناسازی و نه جنگ دگر *** پست خواری به رهم بود که از آن خواهم شد
بوی لبخند شنیدم ز لب خنده ناز *** دیو در پشت نهادم، به سر خواهم شد
همچو ققنوس که پر ساخت ز خاکستر خویش *** باز زاییده ز نو از کفنم خواهم شد
دور سرمای زمستان به سر می آید *** دوره گرم بهار است روان خواهم شد
نه گلایه بماندست و دگر شکوه چند *** مژده بادش ببخشیدم و از یاد جدا خواهم شد
بردیا کینه نبوده است تو را پرچم راه *** دل سبک کردم و بر اوج روان خواهم شد
بردیا
دوم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
| نشاني |
نمی بینی تو این طوفان مردم کش؟
نمی بینی چنین آشوب انسان کش؟
کدامین سو روی در هر سرا خاری
نمی بینی بجز این ابلهان یاری
چرا تنها روی در هر کمین روباه
چرا آهسته ای؟ در هر گذز کفتار
بردیا
شهریورماه هشتاد و هشت
| نشاني |
پرسید کجاست
گفتم نمی دونم
پرسید پس من چیکار کنم
گفتم فراموش
گفت مگه پفکه؟ این کار برنمیاد. نشدنیه
گفتم ببین رفیق من خودم ته خطم
من هم گمان میکردم که به این آسونی نیست و مگه پفکه و ....
اما من هم ناچار شدم فراموش کنم
تو هم ناچار میشی
من تلاش کردم که ایستادگی کنم
تو هم به گفته من گوش نخواهی داد و تلاش میکنی که ایستادگی کنی
من کشته شدم، مردم
تو نیز کشته شوی و خواهی مرد.
من نرسیدم
تو هم نمیرسی
من امروز خشحالم از نرسیدن
تو هم روزی از این نرسیدن خشحال خواهی شد.
به من خیلی سخت گذشت، خرد کننده و شکننده
به تو نیز دشوار آید
اما من خشحالم که که عاشق شدم روزی، عاشق ماندم دمی و باز عاشق خواهم
شد گاهی
تو هم همچون من و ما خشنود از این درد خواهی ماند
سخت نگیر
باید بگذره
براش سخت بود، تلخ تلخ
من که دیگه ندیدمش
--------------------------------------------------------
به پاس دوست گرامی ای که یادم انداخت که چند ماه دست به اینجا نزدم
بردیا
دوشنبه شانزدهم شهریورماه هشتاد و هشت
| نشاني |
| نشاني |
بردیا
چون عقابی بر لب بام فلک جای من است
آرش پناهی راد
از لب بام فلک سنگی فتاده بر سرم
چون به بالا من نگه کردم تو را دیدم بر آن
بردیا
سنگ من بودم فتادم از فلک
آرزویم بود آن بام فلک
آرش پناهی راد
بر لب بام فلک جای نشستن نیستی
بوسه ای بر آن بزن گر فرصتی آری به کف
بردیا
بوسه را بر یار و بر لبهای دلدارش کنند
زان فلک یاری جویند و تماشایش کنند
آرش پناهی راد
گر فلک یارت بدی آنگه به دلدارت رسی
گر نبودی یارت او ای وای تو ای وای تو
گر فلک خواهد تو را پرواز ده سودات را
گر نخواهد او تو را در گل بماندی پای تو
بردیا
هیچ نادیدم فلک آن کار را باشد توان
هرچه باشد آن منم اینک همینم جسم و جان
گام باید بر نهم دراه خود سویی روان
دان فلک سر خم کند گر باشدم چندی زمان
آرش پناهی راد
دان که فلک بازی بسیار کرد
مکر فلک دیده تو تار کرد
اینکه زمان خواهی از این چرخ پیر
بازی چرخ است که کردت اسیر
بردیا
جان ستاند، می تواند بیش از این جانم که نیست
جان من از بهر او، او صاحب اندیشه نیست
من منم آنچه همه اندیشه و یاد من است
او زمانش کم کند، بیشش کند، باکم که نیست
آرش پناهی راد
وهم تملک همه افکنده دوست
فکرت و اندیشه و جان زان اوست
گر تو به خود می نگری این زمان
دان که رهت گشته ز چشمت نهان
آن که ندارد ز خودش هیچ چیز
راه ز چاهش بدهد او تمیز
خویش رها کن ز تملک همی
تا نگری نور هدایت دمی
بردیا
دان همه کار جهان بر هوا است
این همه باور همه از وهم ماست
چرخ ندارد دل و اندیشه ای
کار جهانش نبود پیشه ای
خاک و آب، آتش و بادش بود
هیچ فراتر ز چهار نا بود
بهر من و تو همه بودش زمان
بخت بود پایه کار جهان
هیچ هدف، دورنمایش که نیست
این همه بیهوده و راهی که نیست
جان ز سر بخت پدیدار شد
گاه درازش رمز این کار شد
جان پدید آمده از روی بخت
تلخ بود، باور آن نیز سخت
چرخ و فلک را همه تعریف ماست
کار و سرشتش همه باد هواست
آرش پناهی راد
گر که بدی بخت برین گاه شاه
پس تو چه داری به فلک یک نگاه
گر که تویی بام فلک را عقاب
پس چه کنی بخت به صورت نقاب
گر که عقابیت ببودی ز بخت
پس چه زمان خواهی ازین چرخ و تخت
گرکه نداری تو به نظم اعتقاد
لولی سرگشتگیت از چه باد
لولی سرگشته کند جستجو
تا که به یک نظم کند گفتگو
گر تو به علمت بکنی یک نظر
نظم ببینی همه اش سر به سر
علم بیابد ز دل بخت راز
خواه بکن فلسفه خود دراز
نام چه خواهی تو نهی بر خرد
فرق ندارد که زمان بگذرد
حوزه واحد تو بخوان یا که دوست
در همه ی عمر هدف جستجوست
دردل بختت نبدی جستجو
گر که نبد نظم نبد گفتگو
بردیا
ما که بدانیم چنین است جهان
از سخن و دانش عهد عتیق
ارث رسیده سخنی ای رفیق
دوره خود داشت، فلک بود راز
در پس خورشید دو صد گفته ساز
چامه من گر که بدارد فلک
نیست سخن قصه مور و ملک
گرکه بخواهم که باشم عقاب
در پی اوجم بسان عقاب
هیچ پی عالم والا نیم
گونه: بشر باشم و چهار پا نیم
ذات جهان بخت بود روی باد
ضامن آن نظم همه تاس باد
بخت که گویم سخن از بخت نیست
راه بنوشته ی از قبل نیست
بخت که گویم همان سکه است
بخت رخش نیم بنوشته است
نظم جهان هم که تعریف ماست
این همه گفتار همه دید ماست
دانه برف است که پیچیده است
آغاز و پایان رهش آب هست
وان همه پیچیده گی دانه اش
آب بدادش بسی رو و وش
چونکه ندانی تو آن آب را
فاش بگویی همه نظم را
این همه زیبایی و بس گونه اش
نظم نبود عامل سازنده اش
کار همه بخت بود، احتمال
نظم نبود ریشه و ذات کمال
یا که خرد آمده از نظم نیست
مایه اندیشه دگر قلب نیست
گشتن و جستن همه کار ماست
خود تو بدانی برای بقا است
ذات بقا بر بن بی نظمی است
لیک ز نادانی ما بازی است
| نشاني |
رقص زیبا روی من با من چه ها دارد سخن * وان نگاه آتشین رازی است میگوید به من
زلف بر دوشش نشسته پر فریب است و ریا * میرباید دیده را، وان ناز ناید در سخن
بردیا
هشتم اسفند ماه هشتاد و هفت
| نشاني |
| نشاني |
ارزشش را نه بهایی است که تو پرداختی * خانه را بر روی آبش ساختی
از سرآغازش نبودت پای راه * ریگ صحرا را سرابی ساختی
بردیا
هشتم اسفندماه هشتاد و هفت
| نشاني |

